فریاد بی صدا
نوشته های محمد حسین شریف 
قالب وبلاگ
  خدایا من نمی دونم چند وقتی است که  حال عجیبی بهم دست داده...شاید بی قراری...شاید هم دلتنگی...

گویی کسی منتظرم هست و من هم منتظر او...مثل اینکه من دلتنگ کسی شدم و کسی هم دلتنگ من...

اره.فکر کنم همه چی از این دلتنگی آب می خوره...آره خداجون دلتنگ شدم...خدا من دلتنگم:

خدای خوب خودم من دلتنگ اون آدمایی شدم که صداقت و مهربانی در چهره شان موج می زند.

خدا جون من دلتنگ اون ادمایی شدم که در دوستی شان صداقت و درستی حرف اول را می زند.

پروردگار مهربانم من دلتنگ اون دوستایی شدم که هم بر ایمانشان اعتقاد داشتم و هم بر اعتقادشان ایمان.ولی حیف سر مسائلی پوچ و الکی نه ایمانی دارند و نه اعتقادی.

خدا جون من دلتنگ اون زمانایی شدم که مطلبی توی ذهنم می اومد و اون رو به زمان دیگری موکول می کردم.آخه خدا جون همیشه موقع استراحت تو ذهنم می اومدند و من هم از فرط خستگی نوشتنشان را به زمان دیگری موکول می کردم و حیف از ذهنم پاک می شدند.

خدا واقعا باورت میشه من دلتنگم....

خدا جون من دلتنگ اون روزایی شدم که کنار پدربزرگم می نشستم  و دستانش را نوازش می کردم و برایم خاطره ها تعریف می کرد یا اون زمانایی که سر سفره دلش منو میهمان می کرد،و الان سینه قبرستان به خواب رفته.

خدا جون من دلتنگ اون روزایی شدم که صادقانه و از روی احساس و عشق مادرم را صدا می زدم ولی الان...

خداجون من دلتنگ اون ماه رمضونایی شدم که وقتی اون صدای ربنا را می شنیدم یک حس عجیبی بهم دست می داد.مث اینکه یکی می گفت قبولت باشه.خدا ازت قبول کرد.ولی الان واقعا همین روزه هایی که می گیرم نمی دونم از روی چه قصد و قربی شدن...

خدای خوب من من دلتنگ اون عید نوروزهایی شدم که اطرافیانم در کنارم بودند ولی اکنون از روی هیچی دیگر حتی همون عید نورزها هم کنارم نیستند.

اصلا می دونی چیه خدا من دلتگ کودکی های خودم شدم.دلتنگ اون روزایی شدم که صادقانه صحبت می کردم و دروغ هم نمی گفتم.ولی الان تا جایی منافع خودم،با شخص خاصی برخورد می کنم،انچنان انسانیتم را زیر پا می گذارم و هویت و لهجه ام را تغییر می دهم که از خودم بی زار می شوم.

خدا من دلتگ اون روزی شدم که تونستم حرف بزنم و تلفن خانه مان را جواب دهم و وقتی از پشت تلفن ازم می پرسیدند پدرت خانه است و این در حالی بود که پدرم خسته و کوفته از اداره می امد و در حال استراحت بود می گفتم:بله...خانه هست...گوشی...بابا...تلفن...

و پدرم مرا دعوا می کرد و یادم می داد برای دفعات بعدی بگویم خیر...خانه نیستند...

خدا جون من دلتنگ اون اسبابازی هام شدم.اون اسبابازی هایی که بخاطر شکستن شون کلی دعوام می کردند و می ترساندم که دیگر برایت نمی خریم.و باز اونها را می چسباندم و بیشتر مواظبتشان را می کردم.حداقل با انها می توانستم بدانم که شکستن دل کسی هم همینجور هست.مثل اسباب بازی...ایکاش آنقدر می شکستمشان که تکه تکه می شدند تا حداقل  این را بدانم دل کسی را شکستن دیگر با چسب 1.2.3 هم ترمیم نمی شود.

خدا جون من دلتنگ اون تک عروسکم شدم که خاله ام در جشن تولد سه سالگی برام خرید.یار غارم بود.شکایت پدر و مادرم از سر خریدن اسباب بازی را پیش او می کردم.با هاش درددل می کردم.

خدا دیگه باورتون شد که من دلتنگم یا بیشتر بگم...

خدا من دلتنگ اون موهای مشکی پدر و مادرم شدم که الان همچون گچ سپید شدند.مث اینکه خورشید بر ان قسمت ها نتابیده.خدا اگر این موها بخاطر من سفید شدند.بخاطر اینکه من بزرگ شم.اگر بخاطر اینکه بخاطر من جوش خوردند انقدر موهایم را سپید کن که وقتی مردم مرا تو  خیابون دیدند بگند تو اسیاب داره کار می کنه.

خدا جون اصلا من دلتنگ اون بهشتت شدم.دلتنگ اون روزایی شدم که تو بهشت داشتم سر به سر شیطون می ذاشتم ولی الان چنان سربه سرم می ذارد که کلافه ام کرد است.یا اونقدر از میوه ای بهشتی ات می خوردیم و زیر همان درختها خوابمان می برد...خدا جون من دلتنگ همون جا شدم...هنوز هم در این تن خاکی خودم بویی از بهشت را حس می کنم  خودم را متعلق بدان می دانم.ولی حیف که این دنیا دار مکافات هست.مرا از همان بهشتت هم دور کردند .

خدا جوم الان دیگه چی؟باورت شد که چقدر دلتنگم؟

                                                                  محمد حسین شریف

[ جمعه سی ام تیر 1391 ] [ 10:27 ] [ محمد حسین شریف ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

زهوشیارن عالم هر که را دیدم غمی دارد

بزن بر طبل بی عاری که آن هم عالمی دارد

سلام...خوش اومدید....
موضوعات وب
امکانات وب